تبليغاتX
.: بچه های سوم تیر :.
آنچه ميخوانيد گزارشي است كه نويسنده وبلاگ " سیاه مشق " در سايت خود و در حاشيه انتشار يك عكس به آن پرداخته است :

نمی دونستم آیا درسته که این عکسها را منتشر کنم یا نه ... داستان از این قراره : از مجلس اومدم بیرون تا برم خبرگزاری، تو راه 'رییس جمهور من' زنگ زد و همینطور که مشغول صحبت با او بودم از کنار بساط پیرمردی که همیشه در گوشه ای از میدان بهارستان کتابهای دینی و ادعیه می فروخت رد شدم ولی اینبار قاب عکس بزرگی که در کنار اون کتابهای قطع کوچیک قرار داده بود ، توجهم را جلب کرد ... آره همین عکس از ریيس جمهور بود. عکسی که شاید اگر احمدی نژاد اجازه می داد در سر در اتاق تمام مدیران دولتی قرار داشت اما این بار این عکس در گوشه ای از میدان بهارستان روی زمین بود.

بعضی وقتها ما از کنار نکات ریز و در عین حال بزرگی که در زندگیمان وجود داره به سادگی تمام می گذریم. این بار هم اگر 'رییس جمهور من' اصرار نمی کرد که از این منظره عکس بگیرم، من هم به سادگی هر چه تمامتر از این مسئله می گذشتم و می گفتم این عکس یک درد دل کوچیک از طرف یه پیرمرد، یکی از همین مردمان هر روزه با رییس جمهورش هست ولی اگر بخواهی به تمام ابعاد این عکس نگاه کنی که زیرش نوشته شده : " جانم فدای آنکه دلش با زبان یکی است"... من نمی دونم تو چی می بینی ولی من بار سنگین مسئولیت مردی را می بینم که نگاه امیدوار مردمانی اینچنین تنها به او دوخته شده. به خاطر همین بود که شک داشتم آیا این عکس را منتشر کنم یا نه. چون دید من کاملا با کسانی که مشتاقانه منتظر انتشار این عکس هستند کاملا متفاوت است: از این عکس نباید برای مسخره کردن مردم بهره برد. این مسئله مهمی است که شاید اگر به دست برخی از خبرنگاران دیگه گرفته می شد بهش زیاد فکر نمی کردند.
در وزارت کشور هنوز نتایج قطعی دور دوم انتخابات اعلام نشده بود ( قبل از ساعت یک شب سوم تیر امسال ) اما اخبار غیر رسمی نشان از پیروزی حتمی احمدی نژاد در مقابل حریف قدری چون هاشمی داشت و بچه هایی که با چشمهای نگران به همدیگر نگاه می کردند هی از همدیگه می پرسیدند آخه چه کسانی به احمدی نژاد رای داده اند؟ .... با گذشت حدود 4 ماه و نیم از ریاست جمهوری احمدی نژاد حالا دیگه پاسخ دادن به این سوال کار آسانتری به نظر می آید ... بله ! همین آدمهای هر روزه ای که ممکن است در شهر از کنار بساطشان گذشته باشی، در کوچه های آرام، گریه هایشان را دیده باشی، یا در روستاها و دهاتهای تمام شهرهای این کشور از کنار سادگیشان با لبخندی رد شده باشی ...

 هرچند هنوز بسیاری رای مردم را باور نکرده اند! اما دلم می خواست این عکس را به رییس جمهور نشان می دادم و می گفتم آقای رییس جمهور لطفا این عکس را قاب کنید و در اتاق کارتان بگذارید اصلا آن را در جیبتان بگذارید تا همیشه همراهتان باشد. شاید اینطوری هیچ وقت شعارهایتان را فراموش نکنید، همچنین چشمان امیدواری را که به راه شما دوخته شده است.

Posted by حسين فتوحي @ 9:41 |