
سیر در تاریخ مکاتب فلسفی که فرصت تبدیل شدن به نظام های سیاسی در دنیای مدرن را یافته اند بیانگر وجود مکاتب گوناگون و متنوعی است . اما تقریبا همه ی این مکاتب گوناگون که گومه ای در گوشه ای از جهان فرصت عرض اندام یافته اند را می توان زیر مجموعه و جزیی از دو مکتب بزرگ غرب یعنی " سوسیالیسم " و " لیبرالیسم " دانست .
و اگر فاشیسم را حاصل تداخل و تضارب این مکاتب بدانیم می توان دو هژمونی و دو نوع تفکر را به عنوان دستاورد فکری بشر برای رسیدن به سعادت در دنیای جدید مورد نظر قرار داد . هر کدام از این دو مکتب در طول حیات خود داعیه ی ایجاد دنیایی آرمانی و راهنمایی بشر به سوی سعادت و کمال را داشته اند و پیروانی را در میان نخبگان و یا مردم عادی جذب کردند .
بحث روشنفکری در میان اندیشمندان جهان ، در هر دوره از قرن اخیر حول یکی از این دو دیدگاه متمرکز بوده است و در هر دوره حامیان یکی از این دو مکتب به عنوان روشنفکران جامعه شناخته می شدند . به طوری که از پایان جنگ جهانی دوم تا اواخر دهه ی هشتاد میلادی سوسیالیسم به عنوان تنها مکتب راهگشا به انسانها معرفی می شد و حامیان این اندیشه به عنوان نواندیشان مورد احترام بودند .
اما با سقوط حکومت سوسیالیستی شوروی سابق به عنوان نماد سوسیالیسم ، عملا نارسایی این تفکر روشن شد و به تدریج رو افول نهاد و امروزه به عنوان یک دیدگاه منحصر به تاریخ گذشته ی انسان از آن یاد می شود . پس از پایان دوران تسلط سوسیالیسم بر مباحث علمی ، لیبرالیسم سعی در تبلیغ خود به عنوان یکه تاز عرصه ی پیشرفت کرد تا جایی که متفکران عمدتا غربی این مکتب ، صراحتا عدم تمسک به آن را مساوی با سقوط در دامان تحجر و عقب ماندگی دانستند و بشر را به برگزیدن این تفکر دعوت کردند .می توان زیر بنای تفکرات مکتب لیبرالیسم را در واژه و مفهوم دموکراسی جستجو کرد .
در شرایطی که گروهی از اندیشمندان ، لیبرالیسم را به عنوان آخرین مکتب و غایت تفکر بشر پذیرفته بودند و جمعی دیگر این مکتب را نیز به مانند سوسیالیسم ناکارآمد می دانستند و به این ترتیب دنیا و بشریت را به بن بست رسیده فرض می کردند ، تفکری نو در دنیا اعلام وجود کرد که نه بر اساس آموزه های سوسیالیسم بنا شده است و نه خود را زیر مجموعه ای از لیبرالیسم می داند ، بلکه اندیشمندان این مکتب عقیده دارند هر دوی این مکاتب دارای نقاط قوت و نقاط ضعفی هستند که باید نقاط قوت آنها را الگو قرار داد و از نقاط ضعف دوری جست .
این مکتب نو به رای مردم احترام می گذارد و آن را مهمترین راه برای مقبولیت بخشی به حاکمیت می داند ، این مکتب حقوق انسانها را بسیار محترم می شمارد و آن را بخشی از حق الله می داند تا جایی که عقیده دارد : کشتن یک انسان برار است با به قتل رساندن همه ی بشریت .
این مکتب حق الناس را خارج و یا در مقابل حق الله تعریف نمی کند و انسان و خدا را رقیب و دشمن یکدیگر نمی داند بلکه حقوق بشر را زیر مجموعه ای از حقوق خداوند معرفی می کند که به این ترتیب تجاوز به حقوق انسان را تجاوز به حقوق خداوند می داند .
این مکتب به عدالت ایمان دارد اما نه عدالتی که سوسیالیسم معرفی می کند و عدالت نه به معنی شبیه کردن همه به یکدیگر و نه به معنی یکسان کردن همه ی انسانها ، بلکه به معنی قرار دادن هر چیز در سر جای خود ، یعنی هر انسان بر اساس توانایی هایش از هیچ حقی محروم نشود و به تمام حقوقی که شایستگی آن را دارد برسد .
این مکتب نو به زن به چشم یک انسان می نگرد پس حاضر نیست اجازه ی تبدیل آن را به یک کالای تجاری بدهد . این تفکر مهربانی و صداقت را جزو فطرت پاک انسانها می داند و گرویدن به خشونت را دور شدن از فطرت انسان و به این ترتیب سبب دور شدن از سعادت می داند .
تفاوت عمده ی این دیدگاه با دو دیدگاه پیش از خود در یک کلمه خلاصه می شود و آن معنویت است . از دید این مکتب معنویت و خدا نه تنها موجب عقب نگه داشته شدن انسان نمی شوند بلکه یک نیاز فطری هستند و حذف آنها نتیجه ای جز پریشانی فکری و روانی در پی نخواهد داشت .
این خط مشی زندگی که به " مردمسالاری دینی " مشهور است ، رای مردم را محترم و تنها راه مشروعیت بخشی به حکومت و حاکمان را تایید خداوند می داند و می رود تا محافل بحث علمی دنیا را فتح کند . به هر شکل این هژمونی سوم ایجاد شده است و روز به روز بیشتر به سوی هدف نهایی خود یعنی تلفیق پیشرفت و معنویت ، پیش می رود .