
" ساعت از نه گذشته بود. معصومه کوچولویه سه ماهه خیلی گریه می کرد نمی دانم چرا . زهرا (خواهرزاده ی کلاس اولیم ) روی پاهای من – در حالی که دستانم چون حلقه ای برگردنش بود - نشسته ... از دو راهی رد شده بودیم ، جلوتر کمی شلوغ به نظر می رسید ، چند نفر با لباس نیروی انتظامی برای ماشینها دست تکان می دادند ... ما را مجبوربه ایستادن کردند. می گفتند ماشین باید بازرسی شود بروید توی خاکی ... گفتیم که بچه ی کوچک همراه ماست همینجا بازرسی کنید . خواهرم با اضطراب می گفت از کجا معلوم که اینها مأمور باشند ... می شنوم که برادر زاده ام، مسلم، می گوید: اگر اینها مأمورند پس چرا هیچ ماشین پلیسی این اطراف دیده نمی شود؟ به اطراف نگاه می کنیم، راست می گوید ... کمی جلوتر به بقیه ملحق می شوم. ناگاه سلاحها از هر سوی به سمت ما نشانه میرود ... دامادم می گوید: بچه کوچولو همراه ماست؛ بچه ی سه ماهه. وقتی با بی توجهی سرد دارنده اسلحه ی گرم مواجه می شود با ناراحتی و عصبانیت می گوید: بچه ی کوچک که می فهمی یعنی چه؟ ... از فرصت استفاده می کنم و به ساعتم نگاهی می کنم؛ بیست و یک و بیست و چهار دقیقه ی شامگاه پنج شنبه 25 اسفند 1384 ... می پرسد: چه کاره ای؟ - دانشجو - دانشجوی چه رشته ای؟ می خواهم تصویری الهی گونه از خودم در نظر آنها بسازم تا شاید راحت تر مقاومت کنم. برای همین به جای فلسفه می گویم: الهیّات، می گوید: الهیّات یا کفریّات؟(!) ... کمی خوشحالم؛ خوشحال از این که به جای نعمت و مسلم مرا انتخاب کرده اند. گمان می کردم الان آنها نگران برگشته اند نزد خواهرم، آن گاه به پلیس خبر می دهند، و بعد هم می روند کنار تلفن، منتظر تماس من می شوند ... دو نفر هم دردم، که آنها نیز چون من از کنار نزدیکانشان ربوده شده اند، بی تابی می کنند و من به آنها حق می دهم، آرام زیر لب زیارت آل یاسین را می خوانم؛ «سلامٌ علی آل یاسین. السّلام علیک یا داعیَ الله و ربّانیّ آیاته. السّلام علیک یا باب الله و دیّان دینه ....» به فراز «وأنّ الموت حقّ» که می رسم آرام می گیرم، چرا که "مرگ" حق است و دیر یا زود باید رفت ... همراهانم هراسان می پرسند: ما را که نمی کشید؟ هنوز جرمم را نمی دانم و برایم عجیب است که انسانی خون انسانی را بريزد که او را نمی شناسد و تا به حال حتی او را ندیده است ... می پرسم تا به حال هم گروگان گرفته اید؟ مثل کسی که سالهای سال این کاره بوده می گوید: ها! ... از آب خبری نیست. من هم از کسی آب نخواستم ... کسی میگوید کاش از ما دو برادر یکی را بکشند و دیگری را آزاد کنند ... ( نگهبانمان ) می خواهد برود هنوز به در اتاق نرسیده که برادر بزرگ می پرسد با کسانی که دراز کشیده بودند روی خاکها چه کردید؟ به آرامی و با خونسردی تمام جواب می دهد: «کشتیمشان!» بعد هم لبخند می زند! و می گوید: ما این جا دروغ نداریم ... خدایا! یعنی می شود که انسانی خون انسانی بی پناه و مظلوم را بر زمین بریزد و قلبی لطیف و مهربان را خاموش کند و بعد هم لبخند بزند؟ "

آنچه خواندید بخشی از خاطرات رضا لک زایی یکی از گروگانهای جنایت تاسوکی است که در مدت اسارت خود به دست تروریست های موسوم به جندالله (!!!) از نزدیک شاهد رفتار وحشیانه و عقاید متحجرانه و آمیخته با خرافات این گروهک وهابی بوده است. خاطرات لک زایی حاوی نکات تکان دهنده و باورنکردنی از اوج جنون و توحش تروریستها در شب حادثه ی تاسوکی و دوران اسارت است.

گروگانهای جنایت تاسوکی (رضا لک زایی سمت چپ)
اما مسئله ای که باعث شد این مطلب را بنویسم این است که چندی است تلویزیونهای فارسی زبان آمریکایی با دستور مستقیم اربابان آمریکاییشان، طرح حمایت از گروهک جنایتکار و تروریستی جندالله را کلید زده اند و در این رابطه سعی دارند از عبدالمالک ریگی ( جلاد تاسوکی ) چهره ای مبارز و آزادی خواه (!) بسازند. ریگی همان کسی است که به دستور او دهها تن از انسانهای بی گناه در بیابان تاسوکی ، جاده ی بم - زاهدان و بمب گذاری های کور در شهر زاهدان قتل عام شدند. نکته ی قابل تامل و نفرت انگیز آنجاست که این تروریستها هیچ یک از قربانیان خود را نمی شناختند و صرف ایرانی بودن قربانیان برای این « مبارزان راه آزادی آمریکایی » به عنوان مجوز قتل کافی بوده است.
سربازان به گروگان گرفته شده توسط گروهک ریگی
این موضوع به خوبی میزان اعتقاد سردمداران کاخ سفید و تصمیم سازان پشت صحنه ی سیاست آمریکا ( لابی صهیونیستها ) را به شعار نخ نما شده ی مبارزه با تروریسم آشکار می کند. حمایت رژیم شیطان بزرگ از این شیوه ی تروریسم کور تنها یک نکته را به ذهن می رساند، اینکه تروریستها برای آمریکا به دو دسته تقسیم می شوند. دو دسته ای که 20:30 آنها را « تروریستهای خوب و تروریستهای بد » می نامد. دسته ی اول کسانی هستند که در جهت منافع آمریکا و صهیونیسم به قتل عام بی گناهان می پردازند و بنابراین به مبارزان راه آزادی تبدیل می شوند و دسته ی دوم گروههایی هستند که در خلاف جهت اهداف شیطان بزرگ قرار دارند و بنابراین جنایتکار نام می گیرند، حتی اگر برای آزادی سرزمینشان از زیر چکمه های اشغالگران تلاش کنند مثل مبارزان قهرمان مقاومت اسلامی حزب الله و حماس.